تبليغاتX
دوستم داشته باش
دلم از تو و دنیات گرفته دلم از تو که خدایی گرفته.دلم از ندیدنهات گرفته .آخه این رسمش بود؟وعده های تو هم الکی .مال تو هم تو خالی .....همه آره تو هم آره

نمیدونم باید به حال خودم گریه کنم یا بخندم شاید حال منم مصداق همین حرف که میگن حالم از گریه گذشتست بدان میخندم شده  قامتم در اوج نیاز به ایستادن باید سرینیست بشه.وای که دارم  له میشم و باید سر پا بمونم اما آخه چه پایی و چه مقاومتی

آخر این همه مقاومت و خستگی کی منتظرت نشسته که بگه خسته نباشید اصلا کی هست که خستگیتو درک کنه و اکه فهمید که خسته هستی واسه خسته بودنت بهت نخنده؟

ای خدا با تو هستم باید چی بگم که صدای منم بشنوی باید بگم شما یا که جناب حضرت خدا

 خدا تو که گفتی منو بخونیدشما رو اجابت میکنم .میشه بگی کدوم اجابت؟میشه فقط بگی که صدای منو کی قراره بشنوی خدا؟

آره خدا نا امیدم.همون که تو گفتی گناه بزرگیه.همون که تو گفتی کفره.آره منو بکش .ببر به جهنم.آویزونم کن .اما بدون از تو هم آبی واسه من گرم نمیشه تو هم مثل همه.همم مثل تو.خوب بنده ها و خوب خدایی هستید ........

از تو گله پیش کی بکنم؟

 

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 15:16 |
وقتی تو در انتظار منی

قدمهایم بلند و راه کوتاه میشود

وقتی تو در انتظار منی

غرورم تمام قامت و قامتم سرشار غرور میشود

وقتی تو در انتظار منی

دستم از عشق می سوزد  و دلم از مهر لبریز است

و قتی تو مرا نمی بینی و انتظارم را نمیکشی

کوتاهترین راه ها هم پیمودنی نیست

و در راههای تکراری همیشگی گم میشوم

وقتی تو منتظرم نیستی

راهی برایم به انگیزه عبور وجود ندارد

وقتی تو به انتظار من نیستی

مفهوم راه به پایان خود میرسد

بدین سبب است که روزها انتظارت را به انتظار نشسته ام

 

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:28 |
احساس زیر باران جان داد

عشق در پاییز مرد

عجب آنکه من در پاییز به دنیا آمدم.

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:3 |
نا آرام من با تو آرام

نا ممکن من با تو ممکن

حسرت و آرزوهای محال من با تو اتمام

و خود من با تو مریم میشود.

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:39 |
گوش به صدای سکوت سپرده ام

گوش به لالایی موهوم صدای خش خش برگها سپرده ام

دلتنگ تو ام و بی تو

با صدای  سکوت یا ناله فریاد خوابم نمیبرد

 

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 11:46 |
شعرم برای شورش

قلبم برای آرامشش و

خودم برای وجود خودت

تورا میخواهیم

دستم هنوز از نگاه داشتن دستت خسته نبود که تو دست مرا رها کردی

قلبم هنوز از بوی حضورت خسته و بیتفاوت نگشته بود که رفتی

 انتظارت بهانه ایست برای زیستنم

و انتظار لحظه ای که تو مرا نخواستی را نمیفهمد

و انتظار دلتنگی می آورد

و دلتنگی مفهوم دور بودن را نمی فهمد

 

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 11:2 |
امروز این مورچه دونشو به مقصدش رسوند

امروز این عنکبوت خونشو ساخت

امروز این خسته  راه طولانی پر افتخاری رو به انتها رسوند

و خلاصه اینکه من از پس تمام دویدن ها و رویاها و آرزوهایم موفق شدم از دوره یادگیری زبانم رو با موفقیت طی کنم و چقدر این حس میتونه قشنگ باشه.

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 13:26 |
یک نفر میمیرد

یک نفر آرامشی می خواهد که از او دریغ میورزند

یک نفر شانه هایی را می خواهد که پناه تمام خستگا هایش هست

یک نفر نفری را می خواهد مه با او

۲۴ ساعت تکراری مفهومی جدید میگیرد

مفهومی که انتهایش خستگی نیست تاریکی نیست

یک نفر تو را می خواهد.

تورا مه پشت تمام روحش خیمه زدی

تورا که وسوسه بودنش شدی و دلیل زیستنش

یک نفر بی تو فقط میتواند بمیرد

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 12:33 |

سکوت است امتداد عشق پر شورم
خیال است در کنار من نمیمانی
محال است عاشقت بودن
تو را دیدن پرستیدن
خیال تلخ و تاریکیست
محال سخت وناممکن
کنار من نمیمانی دگر انجا نمیایی
نمییایی

نمیبینی
نمیمانی

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 14:1 |

از ابتدای کودکی همیشه تو را به گونه ای با خود همراه کرده اند و دوستت داشتند که اولین شرطش مطابق میل همه ،به جزخود بودن است.از کودکی به تو آموخته اند به خودت دروغ بگویی و به باورهایت خیانت کنی.از کودکی تورا متظاهر و دروغگو دوست داشته اند.از کودکی تودروغگوی بزرگی بودی بدون ان که خود بدانی چقدر دروغ می گویی .وقتی به مهمانی میرفتی هنگامیکه فقط 5 سال داشتی، مجبوربه گفتن عباراتی بودی که هر گز معنی انها را نمی فهمیدیی.مجبور به ساکت بودن ،مودب بودن،کم حرف زدن،چیزی نخوردن،بلند نخندیدن و خیلی باید های الکی دیگر که همیشه تورابه آن وادار می کردند وتو را خاطر چیزی که نبودی ستایش می کردند.بزرگتر که شدی باز هم تو همان دروغ گوی ماهر کودکی بودی.در مدرسه خیلی دروغ می گفتی برای جلب توجه مدیر یا ناظم نماز می خواندی حتی گاهی چادربه سر می کردی ،قران می خواندی ،تواشیح حفظ می کردی .درکار دوستهایت فضولی می کردی.خبر چین بودی.راپورت دوستهایت را به ناظم می دادی. وبه خاطر ککمکهای مالی پدرت به مدرسه نمره 6 خود را 19 میدیدی.شاگرد اول میشدی و خلاصه باز هم وقتی سر صف در مقابل دیدگان مشتاق همه بچه ها تورا ستایش می کردند،تو باز هم خود واقعیت نبودی .آنها بت دست ساز خویش را به تماشا می گذاشتند نه ماهیت درونی درونی تورا و تو حریص به نمایش در آمدن خود را می فوختی ..و تقدیرو تشویق برای دروغ گویی و نفاق.به راستی که تو باز هم دروغ گوی بزرگتری می شدی.به دبیرستان رسیدی ،حالا تو هم اینقدر قدر شده ای کهبتوانی به راحتی و سلیسی بزرگتر ها دروغ بگویی.بارهم زنگ نماز مدرسه وعده اردوگاه شهید بهشتی باز هم دولا راست شدن های الکی....حالا که حرفه ای تر شده ای به معلم دینی یا پرورشی حتماٌ در صف نماز سلام می دهی که تو را ببینند ،و به مدیرمدرسه می گیی التماس دعا و بعد با چند تا دروغ گو تر از خودت می خندی.شب قدر قرآن بر سر میگیری و از خدا همه چیز می خواهی راستی آن شب برای خود و سرنوشتت میگیی یا برای اینکه فردا با چشمهایی سرخ که محصول نخوابیدن شب قدر است ازمعلم مذهبی شیمی نمره بگیری و اوتورابه عنوان دانش آموزی با خدا به سایرین معرفی کند و در دفتر نمره یک مثبت بدون چشم داشتی برایت بگذارد.موهایت بلند است و تو نیزمثل سایر دختر های جوان آرزوی آراستن آن را داری ولی با دروغ گفتن به دلت و توهین به ارزش تمام دختر ها خود را بی نیازاز همه این زیبایی ،روشن فکر قلمداد می کنی.آرزوی برداشتن چند تا تار اززیر ابروهایت مثل ارزوی قبولی در کنکور با تو است و وقتی این کاررابا دروغگویی به آرزوهایت انجام نمیدهی خود را تنها آدم عاقل روی زمین می دانی. تو را به مهمانی شبانه ای دعوت میکنند ،دلت لباس دکلته می خواهد نمی پوشی ،دلت کمی آرایش زنانه می خواهد حتی کرم مرطوب کننده نمی مالی،تو را به رقصیدن فرا می خوانند ،نمی پذیری.درحالی که دردلت غوغاست.صد باردلت برای جلبتوجه پیش چشمهایش می لرزد ،اما به خودت دروغ می گویی.تو ماهر تر از قبل به احساست دروغ می گویی.لاک نمی زنی،کفش پاشنه دارنمی پوشی ،مشروب تست نمی کنی،سیگار نمیکشی، حتی نمی خندی.به لبهایت شهامت زیبا شدن نمی دهی.باز هم دروغ می گویی.

خلاصه به دانشگاه میروی.جایی که کمی زخم ها باز است و تو باید زیرکانه تر دروغ بگویی وگر نه مورد ستایش کسی نخواهی بود.به راحتی خودت را شاگرد اول همه این سالهای تحصیل معرفی میکنی.خودت را با بهترین نمره ها و ترازها درکنکور آزمایشی قلم چی معرفی میکنی.خودت را بهترین دختر فامیل ،کوچه ،محله،و شهر محل سکونتت معرفی میکنی.با غرور خاصی باورهای دروغینت را که هیچ کدام از جنس خود تو نیست به دیگران الغا میکنی.حسرت نگاه توجه گرآن پسر را دردل داری.دیگر اینجا را نمی شود به خودت دروغ بگویی.دلباختی اما برای حفظ غرورت به رویاهای دخترانه ات دروغ می گویی.وقتی دستها یش را با دست دیگری میبینی در حال مردنی اما باز به خودت دروغ می گویی" او را نمی خواستم".حرفهای خاله زنکی دانشگاه را تو پراکنده میکنی وبه آرزوهای دل ساده من میخندی، خودت را بری از همه این ایراد ها ،پاک و مقدس معرفی میکنی.جای دیگران حرف میزنی همه را دست می اندازی ،حرف برای همه درست میکنی

ارزوی یک نگاه مشتاق داری، کسی تو را نمی خواهد،بری اینکه تنها نباشی کسی را که

نمی خواهی ،سعی داری که به دست بیاوری.او هم تو را نمی خواهد پس وقتش رسیده است.دروغی دیگر. من اصلاٌ از اول این مدلی نبودم و پس از آن..

حالا جلدت را عوض میکنی،شلوار کو تاه میپوشی،آدامس می خوری،رژ قرمز می مالی،مو هایت را با صابون پر طلایی و اکسیدان زرد میکنی،لنز سبز بد رنگ میخری،ابروهایت رابر که نه ،از ته میتراشی.و خودت را برای جلب یک نگاه او خورد میکنی.باز هم به خودت دروغ میگویی.او را نمی خواهی ،میخواهی پیش هم سن و سالانت کسی را برای خودت داشته باشی.او را با اشک ،آه ، به دست می اری اما او را نمی خواهی.به تقویم نگاه میکنی سالها از روزی که لباس صورتی را به خاطر تحسین اطرافیانت به لباس قرمز ترجیح دادی گذشته است و تو هیچ گاه جای خود نبودی.و روز به روز دروغ گوی بزرگتری شدی .حتی با این نکبت لعنتی که در ان اسیر ی خودت را خوش بخت به همه معرفی میکنی

 

+ نوشته شده توسط مریم قفلی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 13:57 |


Powered By
BLOGFA.COM